.........کوچولوی عزیز

فرزند گلم

اول از هر چیز به نام خدای مهربان که ایشالله با لطفش کاری میکنه که تو دل همسرم تو فرزند گلم قرار بگیری و زندگیمون و شیرین تر کنی . انشالله سلام عزیز دلم فکر اینکه می خواهیم من و مامانت پدر و مادر بشیم از خوشحالی بدنم و می لرزونه و گاهی وقتها نه بهتر بگم اکثر وقتها وقتی به این فکر فرو میرم واقعا این چهره سختم و می شکونه و باعث میشه یواشکی اشک بریزم آره بابایی همون گریه یعنی گریه کنم  ولی نه اونجور گریه مثل مامانت  آخه مامانت خیلی دل نازکه و زود برات اشکش میاد اونم زیاد و همش تو آرزوی اینه که زود بیای تو دلش . فدای هر دوتون بشم ایشالله که زود میای پیشمون مامانت هم مثل من چشم انتظاره . بابایی پسر یا دختر خ...
9 بهمن 1390

نامه مامانی که خدا هم خدا کنه بخونه

  سلام فرزند عزیزم عزیزم یکساله که منو بابا در انتظار دیدنت لحظه ها رو میشموریم .  تا چند ماه پیش که اولین اثار به وجود اومدنت رو احساس  کردم ، وقتی تو بدنم جا گرفتی احساسم تغییر کرد حس اینکه موجودی با بدن من خلق شده حس قشنگی بود شایدم وصف ناشدنی . وقتی سلول هات رو دیدم مثل وروجک ها شناور بودی قربون شیطونی هات رفتم و اشک ریختم  گویی که تو یه انسان کاملی. اومدی تو دل مامانی  وجودت رو هر روز بیشتر باور میکردم نازت میکردم و برات ارامش ارزو میکردم . بابایی هم خیلی مواظب مامانو تو بود ولی نمیدونم چرا  نخواستی به دل مامانت بچسبی ، نمیدونم چرا فکر میکردم بغلم کردی بوت رو استشمام میکردم &n...
9 بهمن 1390

من میخوام داد بزنم

من میخوام  داد بزنم ، دیگه وقت رسیدن رسیده                                     بذارین باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه قصه ی اسب ِ سفيد نمیخوام  کهنه بشه     ...
9 بهمن 1390

همه ستاره هايی که برايت چيده ام

پسرم یا دخترم همه ستاره هايی که برايت چيده ام از شب های قشنگ ارزوهایم می رقصند روی دامنم برای لحظه ورودت دستانم را می گشايم با شاخه هايي پر از سيب سرخ با رودخانه  مهری که  جاری می شود  برايت   از تو دور نیستم هر روز را به یاد امدنت سپری میکنم   ...
9 بهمن 1390

عزیزم برای پدر نمونه ات مینویسم

    همچون سایه ای که در رویش مداوم نور رنگ میبازد حرفهایت مرادردامن خودفرومیکشند و توان این را پیدا میکنم که برای  ارزوهایمان بجنگم . من هربار درسینه چشم اندازی تازه در تلالو احساسهای بلند قلب  باشکوهت میمیرم وجان میگیرم. مدام دررنج وشوقی بی امان حالتی دارم که درخیال نمی گنجد......     خیالی شیرین ، زندگی در قصر شکلاتی که با توت فرنگی تزیین  شده اند. کودکمان پنجره اش را با دست کوچکش می   رباید............      و دوراندازی  که مرد فرشته وا...
9 بهمن 1390

چشاتو وا کن عزیزم، دنیای ما هم پر از قشنگیه

صدای سکوت ِ لحظه ها ، برای من ،شنیدن نـداره ديگه مادرتون ، حس ِ پريدن نداره   دستاي نجيب ِ مون، خيلي وقته خاليه    از تو گلدون ، گلاي کاغذی چیدن نداره     قلباي کوچیکتون بالاخره  باید حس تپيدن بگیره  توي آسمون قشنگیها قدرت پرواز بگیره تا یک کمی مامان جون بگیره     ...
9 بهمن 1390

پدرت اینگونه فرزندم برای مادرت و فرزند دلبندش نوشت :

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست   احساس می کنم که خدا قول داده است دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست   دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست   دنیا سر جدایی ما شرط بسته است اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...   باور کن این خدا که خودش عاشقت کند حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست   اکنون فرزندم در کنارمان باش تا همه ی شهر پر شود این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست در اغوشمان بگیر باور کنیم حضور تو ایندفعه خواب نیست .   ...
8 بهمن 1390

انتظار

انتظار از من بیزار است ومن از انتظار   ازهرکوی که می گذرم ................  نمی دانم تا کی انتظار و باز انتظار خسته ام از هر نگاهی خسته ام از هر نوایی هرلحظه مرا میکاود چیزی یافت نمی کند  درخشش اشک شوقی دیر زمانی است پدیدار نمی شود واگر به او باشد همچنان مرا در انتظار میگذارد جنس هایی از اندوه مرا می بلعد تا زمانی که موعود بیاید کاش موعود من نیز بیاید   و مرا رهایی بخشد از این غم جانگداز کاش بیاید و من در اغوشش گیرم کاش...............  ... ...
8 بهمن 1390

باز هم انتظار

  باز در سکوت محض، آه می کشم تو را                                      بغض های کهنه را، باز می کنم مرور   آه پشت این نقاب سخت  نشسته قلبی از بلور                                         شکسته از هر اه و نگاه کور     ...
8 بهمن 1390