نامه مامانی که خدا هم خدا کنه بخونه
سلام فرزند عزیزم
عزیزم یکساله که منو بابا در انتظار دیدنت لحظه ها رو میشموریم . .gif)
تا چند ماه پیش که اولین اثار به وجود اومدنت رو احساس کردم ، وقتی تو بدنم جا گرفتی احساسم تغییر کرد حس اینکه موجودی با بدن من خلق شده حس قشنگی بود شایدم وصف ناشدنی . وقتی سلول هات رو دیدم مثل وروجک ها شناور بودی
قربون شیطونی هات رفتم و اشک ریختم گویی که تو یه انسان کاملی. اومدی تو دل مامانی وجودت رو هر روز بیشتر باور میکردم نازت میکردم و برات ارامش ارزو میکردم .
بابایی هم خیلی مواظب مامانو تو بود ولی نمیدونم چرا نخواستی به دل مامانت بچسبی ، نمیدونم چرا فکر میکردم بغلم کردی بوت رو استشمام میکردم فکر میکردم نبض هات رو میشمرم ولی نفهمیدم چرا حلقه محبتت رو ازدورم برداشتی ، دلت برای مامانت نسوخت ، فکر نکردی با حس بودنت عجین شده، فکر نکردی با رفتنت مامانت چقدر اشک میریزه ، دنیا براش تیره و تار میشه ..gif)
عزیزم مامانت قبل تو فکر میکرد ادم موفقیه هر چی خواسته خدا بهترینش رو داده .
تو با به وجود اومدن و رفتنت تمام ذهنیات مادرت رو ویران کردی دلت نسوخت که نموندی دنیای مامانت رو واژگون کردی ..gif)
من چی دارم میگم تو که اصلن نمیتونی فکر کنی تو که مغز کوچولوت هنوز شکل نگرفته چه جوری میتونم توقع داشته باشم به فکرم باشی و من رو لبریز شادی کنی .
ولی مامانی حالا که میخوای بازم شکل بگیری از خدا ، خالق بی همتا و اصلی تو
می خوام این دفعه به فکر مامان و بابات باشه چون دیگه طاقت دوریت را ندارن . دیگه مامانت نمیتونه اون مسیر سخت را با هزار درد و رنج ، از اول طی کنه .
پس مامان این دفعه که اومدی تو وجودم
ترکم نکن سفت بچسب به مامان . مامان هم با تمام وجودش از تو و ارزوهات محافظت می کنه
.
بابا جونت هم از هر دومون.

نامه مامانی که خدا هم خدا کنه بخونه
